هورا...

امشب گروهی از هم نوعان من با آرامش و امید عجیبی می خوابن. تازه اگر هیجان زیادشون بهشون اجازه ی خوابیدن بده. حتما از شادی نمی دونم باید چه کار کنن. چه مادرایی که امشب تا صبح با پسر از دست رفتشون صحبت می کنن و از روز های خوب فردا براشون حرف می زنن. چه جوونایی که احساس می کنن الآن خوشبخت ترین آدم های روی زمینن و روزهای پر از شادی و نشاط رو جلو چشمشون می بینن. چه بچه هایی که دقیقا درک نمی کنن چه اتفاقی افتاده ولی می دونن باید خوشحال باشن و بالا پایین بپرن. دست های شکری که به آسمون بلند می شه، اشک های شوقی که روی زمین ریخته می شه، امیدی که تمام شهر رو پر می کنه داره می گه یه اتفاق با شکوه افتاده. آره، سرهنگم رفت پی کارش....
پ.ن: دیرگاهی است که در خانه ی همسایه ی من خوانده خروس...
پ.ن.ن: خروس اگه تو خونه ی همسایم بخونه آدمو بیدار می کنه.